تبليغاتX
کجاست اهل دلی تا که شرح غصه دهم

داستان 10 : تنگه ی نیاز

در رستوران نشسته بود که پسری نظرش رو جلب کرد. نه اینکه فکر کنی خوش قیافه بود، نه. آنقدر عجیب بود که خنده اش گرفت. قدش که مثل نرده بون بود. شاید 195 شایدم بیشتر. بدتر از اون هیکلش بود. آنقدر چاق که قابل تصور نبود. با شلوارکی که پوشیده بود پاهایش کاملا مشخص بود. باور نکردنی بود چون مچ پای اون غول بیابونی اندازه کمر دختر بود. احساس کرد پیش اون هیکل مثل پشه هست. یه کم ترسیده بود. با خودش فکر کرد کی جرات داره به این غول بی شاخ و دم انگشت بزنه چه برسه به اینکه ... نمی تونست تصور کنه این هیکل با چه نوع زنی می خواد ازدواج کنه و با چه هیکلی ! یاد شرک افتاد و خنده اش گرفت ولی از ترس آقا غوله زود خنده اش را جمع کرد. بالاخره زمان رفتن بود و اتفاقی که هرگز نمی توانست تصور کند. هنگام خروج از رستوران باید از کنار غول بزرگ رد می شد. خوب می دونست چطور با غرور راه بره که ترسشو نشون نده و طوری با چشماش ادا در بیاره که یعنی « فکر نکنی از هیکلت می ترسما، بچه ای... با یه نگاه می تونم پنچرت کنم. » بالاخره رد شد و اتفاقی نیفتاد. وارد تنگه شد. سردی آب براش قابل تصور نبود. وقتی دید نمی تونه در آب حرکت کنه مجبور شد یکی از اون اسبهای کثیف و بو گندو رو با صاحبش تحمل کنه. گرچه جدا شدن از گروه و تمام مسیر با اون پسری که مثلا ساربان اسب بود براش سخت بود ولی چاره ای نداشت. بالاخره با کلی ناز و ادا که انگار داره به اسب و صاحب اسب افتخار میده سوار شد. وارد تنگه شد. تنگه مملو از جمعیتی بود که فقط راه می رفتند و جیغ می کشیدند. اوایل مسیر بد نبود تا اینکه به قسمت عمیق تنگه رسید. جیغ جمعیت بیشتر می شد. در همین حین گروهی از پسرها برای خنده و مسخره بازی به جلوی اسب آمدند و شروع به رقصیدن و سرو صدا کردند. یکی دم اسب رو می کشید. اون یکی به پهلوی اسب میزد. ساربان بیچاره هول شده بود و بدتر از همه خود اسب بود که خیلی ترسیده بود و از صدای هیاهو رم کرد. رم کردن همانا و صدای جیغ او که بلندترین صدای جمعیت بود همان. دوربینها بالا رفت. همه می خواستند یک صحنه ی به یاد ماندنی، یک شکار لحظه ها را ثبت کنند و نمایش بدهند. فیلمی که می توانست موجب خنده ی بیننده شود از صحنه ی ترس یک دختر و جیغهای بنفش او و یا یک صحنه ی غم انگیز از سقوط او از روی اسب و ضربه ی مغزی. جیغهایش ادامه داشت. با التماس به اسب می گفت : « تو رو خدا آروم باش، تو رو خدا یواش برو، تو رو حضرت عباس... » ولی اسب خر هیچی نمی فهمید و کار خودش رو می کرد. نه قسم عباس فایده داشت و نه خدا. اصلا به این فکر نمی کرد که اسبها ممکنه خدا یا حضرت عباس رو نشناسند. شایدم هر اسم دیگری می گفت فرقی نمی کرد مثلا « تو رو جان حضرت شهاب ، حضرت منصور...» اسبه خرتر از این حرفها بود. کار خودشو می کرد. اصلا قسم حالیش نبود. اصلا نمی فهمید که ممکنه با شکستن قسم سوسک بشه. وقتی دید خیلی خر و زبون نفهمه، دست به دامن ساربان شد. با التماس می گفت :« تو رو خدا دستمو بگیر . دارم می افتم. » ساربان که پسری خجالتی بود انگار براش خیلی سخت بود که دست دختر را بگیرد و امتناع می کرد ولی در آخر التماسهای دختر باعث شد که بگذارد دختر دست او را محکم بگیرد. هیچ وقت فکر نمی کرد که کارش به جایی برسد که به یک پسر التماس کند تا دستش را بگیرد. « وای چه اعتراف بزرگی ... فردا راجع بهش فکر می کنم » آنهم چه پسری. مطمئنا یک پسر خوشتیپ و خوشبو با کراوات و کت و شلوار نمی توانست ساربان یک اسب باشد. دیگر وسواس را هم کنار گذاشته بود. غیر از دستهای کثیف پسر، یال اسب که کثیف تر از آن بود با چنگ نگه داشته بود. دستهای پسر از شدت جیغش کاست. از آقایان اراذل و اوباش هم که به قدر کافی فیلم گرفته بودند دور شد. همه چیز به آرامش می رفت که ناگهان همان اسب خر تا جایی که می توانست سرش را پایین آورد تا آب بخورد. این یعنی یک سقوط آزاد و جیغی که معلوم نبود چطور از دختری به این لاغری ساطع می شود. ساربان بیچاره مجبور شد دست دختر را رها کند تا گردن اسب را بالا بیاورد. اما همین منجر به این شد که زین جا به جا شود و دختر از یک طرف به پایین مایل شود. جیغها و جیغها... چشمهایش را بست و احساس کرد یه نفر از کنارش رد می شود. محکم دستش را به سمت او دراز کرد. صدای مردانه ای گفت : « نترس ، من گرفتمت، بکش سمت راست، آها.. درست شد. حالا ول کن.» دختر بیچاره هنوز می ترسید و مطمئن نبود که جایش امن است . « گفتم منو ول کن ، نترس نمی افتی » چشمانش را با اندک شهامتی که ازش باقی مانده بود باز کرد. تعادل داشت. نفس عمیقی کشید و برگشت تا صاحب صدا را ببیند. هیچ حرفی نمی توانست بزند. آنقدر تعجب کرده بود که حتی توان تشکر هم نداشت. اگر آن مرد صدای جیغهایش را نشنیده بود مطمئن بود که دختر لال است. می توانست به حساب بی ادبی دختر بگذارد. اما چه فرقی داشت مهم این بود که به دختر ثابت شده بود که در مقابل آقای غول پشه نیست. دیگر نه تنها یک انگشتش به آقای غول خورده بود بلکه کم  مانده بود بپرد بغل او . مطمئن بود که بغل او خیلی امن تر از این اسب خر است. « وای چه فکر بی ادبانه ای !... » زود فکرش را عوض کرد و با آرامشی اندک به انتهای مسیر رسید. پا بر روی خشکی گذاشت. کمی بدنش می لرزید و مطمئن بود فقط خودش این لرزش را می بیند. همین باعث شد که به اعصابش مسلط شود. حالت چهره اش را تغییر داد و دوباره مغرورانه به راهش ادامه داد. انگار نه انگار که تنگه ای بود و نیازی...

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀

داستان 9 : تلخترین کلام

- بهش گفتی ؟

- نه، نمی تونم.

تنها سکوت حاکم بود و نگاه مضطرب زنان.

- باید بریم.

خیلی سعی می کرد خودش را کنترل کند. نه به خاطر اینکه دیگران متوجه ترسش نشوند. نه، فقط نمی خواست دخترش بیشتر عذاب بکشد.

- باشه ، یه لحظه...

- زود تمومش کن.

هیچ حرفی نمی توانست بزند. بغض شدیدی گلویش را گرفته بود و خفگی زودتر به سراغش آمده بود. به چهره ی متعجب و نگران دختر کوچکش نگاهی می اندازد. او را در آغوش می گیرد و برای آخرین بار می گوید :

- سارای من، سارای من...

جدا شدن از سارا برایش از مرگ هم بدتر بود. اما باید می رفت.

- مامان کجا میری ؟ مامان ! مامانمو کجا می برید؟

یکی از زنان به سوی سارا آمد و او را محکم نگه داشت و گفت :

- سارا جون ! تو فردا آزادی.

تنها صدای جیغ سارا بود که در فضا جریان داشت. زنان دیگر به خوبی می دانستند که وقتی سارا بزرگ شود تلخ ترین جمله ی زندگیش این است : تو فردا آزادی.

 

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: دوشنبه نهم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀

داستان 8 : شهر سوخته

- خب بقیش رو بخون. نزدیک شدیما.

نمی توانست حواسش را جمع کند. خیلی وقت بود که منتظر این سفر بود. تحقیقش در مورد این بنا باعث شده بود که بتواند یک ماه  مرخصی بگیرد و به ایران بازگردد. از تاریخچه ی این بنا خیلی شنیده بود. بالاخره لحظه ی موعود فرا رسید. لحظه ای که حتما در سفر نامه اش ثبت می کرد.

- آهان باشه ... " در 5 طبقه بوده است. امروزه ارتفاع آن 25 متر و تنها دو طبقه و نیم از آن باقی مانده...

سکوت جاده و شهری باستانی که به آن نزدیک می شد دوباره او را در عالم رؤیا فرو برد. می خواست خودش را در آن فضا و زمان احساس کند. فقط طبیعت اطراف بود و چشم جستجوگر او که ...

- یه کم یواش برو

- چی ؟! فکر کردم عجله داری زودتر برسیم!

- نه. یواش برو. اون چیه ؟ اینجا که کوه آتشفشان نداره نه ؟

- حالت خوشه ؟ اونا تپه هست نه کوه.

- پس اون چیه که مثل یه توپ آتیش داره از اون تپه قل می خوره؟ نگاه کن. اونجا...

- آهان. اون رو می گی. مگه ماجراش رو نمیدونی ؟!

- نه ! حالا می گی یا نه ؟

- یه دختر ایلامیه دیگه . این شهر معروفه به...

برای اولین بار حرفهایی را شنید که باورش سخت بود. احساس خفگی و انزجار شدیدی سراسر وجودش را گرفته بود. دیگر نمی خواست چیزی بشنود. حتی توان حرف زدن هم نداشت و تنها یک کلمه گفت :

- برگرد. فقط برگرد...

 

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

داستان 7 : عروسیت مبارک

1

همه سعی می کردند سرش رو گرم کنند تا کمتر فکر کنه. از عصر چند بار حالش بهم خورده بود. شاید طبیعی بود. شاید علم پزشکی و روانشناسی این حالت رو بهش حق می دادند. ولی هیچ علمی نمی تونست جلوی خفه شدن اون رو بگیره.

 2

- دنبالم بیا

بارها صدای جیغ ها و التماس های دیگران رو در این زمانها شنیده بود و میدونست فایده ای هم نداره. حتی اگه فایده هم داشت فرقی نمی کرد چون حتی توان حرف زدن نداشت چه برسه به فریاد کشیدن. پاهاش سست شده بود. دو نفر کمکش کردند تا راه بیفته.

 3

چه فرقی می کرد چه شکلی باشه. یک مرد چاق و کچل یا لاغر و پشمالو. مهم این بود که اون یک مرد بود و با یک هدف.

- نیازی نیست دستاش رو ببندی. اون رو از الان مرده تصور کن.

پس اونها هم فهمیده بودند که این یکی از الان قالب تهی کرده و حتی توان حرکت و دفاع از خودش رو هم نداره.

 4

نمی دونم به چی فکر میکرد. به اینکه آخرین شب زندگیش باید به حجله هم می رفت. به اینکه به زودی پدر و مادرش مهریه رو از این مرد می گرفتند. به آخرین شب... به آخرین صبح... و شاید هم هیچکدوم چون دیگه توان فکر کردن هم نداشت.

 

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

داستان 6 : . . . . .

-  حرکت  اول و دوم « ع » با نوک سمت راست قلمه. شروع کن.

باید عینکم رو عوض کنم. چشمام ضعیفتر شده. کجایی تا ببینی چقدر برات گریه کردم. یک ؛ بوس ... دو؛ بغل ...

-  خوبه. حالا دندانه ها رو شروع کن. دندانه ها با نوک سمت راست قلم نوشته میشه.

یکدندگی هم حدی داره ! چرا باور نکرد به حقوق کمش هم راضیم !... خب با نظر بابام چه کار داشت ؟!

-  « ق » با دو حرکته. فرقش با « ف » اینه که قوس پشتش کمتره. به اندازه ی دو نقطه ارتفاع بده.

یک... ، دو ... دوتا شد قامتم همچون کمانی ، ز غم پیوسته با ابروی ِ ...

-   آره همینه. حالا نقطه ها رو بذار تا عشق تموم بشه.

. . . . .

 

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: جمعه هشتم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

شروعی دوباره

دوباره دستانش به سمت قلم رفت. گرچه شروع آن با خط خطی توأم بود ولی در نهایت این کلمات بودند که راه خودشان را پیدا کردند و هر کدام می خواستند وجودشان را به اثبات برسانند. نظرات دفترچه ی نمایشگاهش را به یاد آورد که اکثرشان حاکی از آن بود که رنگها با شهامت و جسارت بر روی بوم جای گرفته بودند. شهامت و جسارتی که شاید لازم بود علاوه بر نقاشی و نوشتن در زندگی هم به کار گیرد. باید پیش می رفت در کوره راهی که تنها در آن یک روزنه به چشم می خورد. ممکن بود دوباره در تاریکی به زمین بیفتد و مانند دفعه ی قبل هیچ کس نباشد که دستش را بگیرد و فقط صدای تماشاگران به گوش رسد که او را به ادامه دادن تشویق می کردند. باید دوباره خطر می کرد تا از تاریکی عبور کند و به روشنایی و آرامش برسد. شاید زندگی همین بود و شاید نجوایی که به گوش می رسید و می گفت : « زندگی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست. »

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: جمعه یکم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀

آخرین نامه

دستانش یخ کرده بود اما باید قلم را در دست می گرفت و می نوشت. این آخرین بود. آخرین نامه ... آخرین نامه بعد از یک دوستی طولانی می توانست همانقدر طولانی باشد. باید می نوشت. شاید نوشتن جسارت و شهامت می خواست. دوباره قلم را زمین گذاشت. چه می توانست بنویسد از رابطه ای که با یک اتفاق ساده شروع شده بود! بستری شدن او در بیمارستان و گریه ای از پس نگرانی. او گریه کرد برای دوستی که هرگز ندیده بود. با اضطراب شماره ی بیمارستانها را می گرفت و می گفت : «  شما بیماری به اسم ...» ، « نه ، نداریم ! » و سرانجام از اینترنت تنها پل ارتباطی مدد جست. خوب می دانست که او اگر بر تخت بیمارستان هم باشد باز هم پیغامهایش را چک می کند. اکنون پیغامی متفاوت داشت که حاوی یک شماره بود. شماره ای که وسوسه اش را بر می انگیخت تا بداند پشت خط چه کسی منتظر اوست. یک اتفاق ساده منجر به رابطه ای شد که ماهها به طول انجامید. یک رابطه ی ناگفتنی و توصیف نشدنی و اکنون پایان این رابطه بود. دوباره قلم را در دست گرفت. مرور خاطرات شهامت نوشتن آخرین کلمه را نیز به او داد. پس نوشت : ... خداحافظ.

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

نمایشگاه نقاشی من

 

11.119.jpg, hosted by TheImageHosting.com

 

 

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: جمعه دهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀

داستان 5 : روزنه

برایش نا شناخته بود. دستهایش را دراز کرد تا بتواند لمسش کند. اول یک دست و بعد هر دو دست با هم... کمی مرطوب بود. بی توجه به رطوبت کارش را شروع کرد. تا جایی که قدش می رسید، لمس می کرد. ترس عجیبی سراسر وجودش را در بر گرفته بود. آرام نبود و فقط صدای قلبش را می شنید.

- نه، اینجا نیست...

به لمس کردن ادامه داد تا شاید این بار پیدایش کند. از همه ی انگشتانش استفاده می کرد. هر مسیری را با دقت طی می کرد. نباید جایی فراموش می شد. عطش زیادی وجودش را در بر گرفته بود. هنوز امید داشت. کم کم به نفس نفس افتاده بود ولی به کارش ادامه می داد. با اینکه رطوبت اذیتش می کرد ولی چاره ای جز تحمل نداشت. ادامه داد... به گوشه ای دیگر رسید، شاید روزنه در این مسیر باشد. صدای ضربان قلبش تمام فضا را پر کرده بود که بر ترسش می افزود. مسیر آخر بود. چهارمین مسیر... دستهایش دوباره شروع به کار کردند. با ترسی آمیخته با نا امیدی به کارش ادامه داد و ...

- شاید همین باشد؟!

از تمام نیرویش استفاده کرد تا بتواند روزنه را عمیقتر کند. موفق شد... بالاخره آن روزنه ای که درباره اش شنیده بود، پیدا کرد. اجازه ی دخول نمی خواست، پس وارد شد. وارد روزنه ای که به راههای دیگر و به قفسهای دیگر مربوط می شد و او نمی دید.

 

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

داستان 4 : آتش

دستمال کاغذی شروع به سوختن می کنه. به سربازهای مشعل به دست توی اون خیره می شه. شهری که به زودی خاموش می شه. سفیدی به سیاهی تبدیل می شه...

کاغذ شروع به سوختن می کنه. کلمات روی اون رو می بینه که هر یک برای همیشه می سوزن و خاموش می شن و هیچ چیزی از اونها باقی نمی مونه...

وسط ماندالا می شینه و به دایره ی آتش اطرافش نگاه می کنه و می گه :

- میرم، نمیرم، میرم، نمیرم، م...، ن...، م..........

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

داستان 3 : رها

- «چو تخته پاره بر موج رها رها رها من » هه ... حتما ًوقتی بیاد و منو این شکلی ببینه به غیرت آقا بر می خوره و با خودش می گه « زنیکه آشغال ! اگه من پیدات نمی کردم چی ؟! یکی دیگه تو رو لخت و عور می دید و ... » فکر کن با مرده ها ! ... هه هه ... ذهن خراب ! ... انگار داره اثر می کنه...چه زود ؟!... نباید اینطور می شد ... شاید هنوز وقت باشه ؟! ... نه، پنج ماهه دارم روش فکر می کنم. مطمئنم، آره، مطمئن... با هم این تصمیم رو گرفتیم. اون نه منو برای همیشه می خواست و نه تو رو ... باور کن این تنها راهه... حالا بخواب، راحت ِ راحت... لا لا، لا لا ...

- سحر! کجایی ؟ یه تصمیمی گرفتم، بیا تا برات بگم، سحر! سحر...

- کات!

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

داستان 2 : خاک

ـ بابا جان مسخره نکن! صبرکن تا عنصر وجودمو برات بخونم حال کن : « ویژگیهای این عنصر ؛ ثبات ، امنیت ، آرامش ...

ـ آره ، آدم حال می کنه تو این خاک هندونه بکاره. فکر خوبیه.

ـ خاک بر سرت با این هندونه خریدنت. جلوی مهمونا آبروم رفت.

ـ من عاشق بوی خاکم. مخصوصا ً خاک بارون خورده.

ـ تا بارون نگرفته زودتر خاکش کنید. خدا بیامرز انگار زیاد ته دیگ خورده بود. هه هه...

ـ خدا قبول کنه. این دیگ برای نذریتون خیلی خوبه. فقط یه کم خاک بیار تا درستش کنم.

ـ استاد خاک بیشتری نمی خواد ؟ آخه کارم خیلی بزرگه .

ـ نه اونقدر بزرگ نیست. تا نصف کمرت بکَنی خوبه. تقریبا ً هم قد توئه. هه هه ... نترس بابا اون زنه.

 

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: یکشنبه هشتم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

داستان 1 : مدادو بهم میدی ؟

ـ بهتری ؟ 

ـ گرمه ، گرمه ... آتیشو دیدی ؟

ـ آتیش رو خاموش کردند. آروم باش.

ـ آتیش آتیشه ، آتیش آتیشه

ـ یواش نرگس. همه دارن استراحت می کنن. یواش صحبت کن. باشه ؟

ـ دیدی اون مرتیکه آشغالو ؟ حیوون پشمالو... دستامو بست ، می خواست...

ـ نرگس تکرارش نکن. میخوای با هم نقاشی بکشیم؟

ـ رنگش آبی باشه. آبی...

ـ باشه هر رنگی تو دوست داشته باشی

ـ با این مداد چشاشو در میارم. من مداد نداشتم... اگه بیاد دستامو باز می کنی؟ مدادو بهم میدی؟

ـ نرگس اون دیگه نمیاد ، نترس. دستاتم بازه

ـ اون نمیاد ! هه هه... اون مرده ؟

ـ آره اون مرد.

ـ مرد ! من کشتمش... اول اونو آتیش زدم ، بعد خودمو. هر دو سوختیم... هه هه

ـ نرگس تو زنده ای. دستتو بده به من ...

ـ دستامو نمیدم ، نمیدم...

ـ جیغ نزن. باشه ؟ آروم باش ، آروم ... باشه ؟

ـ بکش

ـ چی می خوای بکشم ؟

ـ یه نرگس ، یه نرگس پونصد تومنی ...

 
׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: سه شنبه سوم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

لحظه ی عزیمت

شعر بود و دوستی

ساز بود و آواز

خنده بود و زندگی

مهر بود و پرواز...

ناگهان ،

واعظ وجود من به شعر گفت :

« لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود »

اشکها یکی یکی روان شدند

روزها گذشت ...

لحظه ی عزیمت تو می رسد

در تنم تبی تکان دهنده موج می زند

ما دو تن جدا شده ، دو تکه چوب

هر کدام سوی راه خویش می رویم

او شناکنان به روی موج

سرخوش و سبک چو باد می رود

چوب من شنا نمی کند

چوب من نظاره می کند موج را و باد را

چوب من شکسته شد

پاره پاره شد

چهار پاره شد ؛

شعر ودوستی

ساز و آواز

هر کدام

زیر آب می روند ...

 

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: دوشنبه دوم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

فمینیسم ، جنبشی در تمام حوزه ها

فمینیسم به عنوان جنبشی تاثیر گذار روندی را در تاریخ طی کرده است ، تاریخی که نقش و جایگاه زن را در دوران مادر سالاری یا د آوری می کند و در پی احقاق حقوق از دست رفته ی او تلاش می کند آنچه مسلم است این است که این مهم حاصل نمی شود مگرآنکه فمینیسم در تمامی شاخه ها به فعالیت خود ادامه دهد و از این روست که امروزه فمینیسم  را با نگرش های مختلفی می بینیم و طرفداران آن را فمینیست ها می نامیم نه فمینیست.

فمینیسم در رشته ی تاریخ به خوبی توانست نشان دهد که تاریخ توسط مردانی نوشته شده است که همیشه نقش زن را کمرنگ کرده و یا آن را حذف کرده است و بدین گونه این تاریخ را به چالش می کشد. در زمینه ی اقتصادی به خوبی نشان داد که آنچه باعث تضعیف زنان در جوامع می شود نداشتن پشتوانه ی مالی ای از آن خود ، اشتغال کم زنان در بازار کار، نداشتن سمت های مهم و به حاشیه راندن زنان، همه پیامد حذف تدریجی آنان و وابستگی اقتصادی شان به مردان است و از این روست که مرد به عنوان حامی و مسئول زن نقش خود را ایفا می کند. فمینیسم در رشته ی زبان نشان داد که زبان، خود به نحوی باعث تضعیف زنان می شود، ادبیاتی که امروزه متداول است حاوی لغاتی است که برای زن، نقشهایش را نشان می دهد و او را محدود به حوزه ی زنانه و اخلاق و رفتار زنانه می کند. حوزه ای که نمی تواند پا از آن فراتر گذارد و اگر بگذارد او را « دختر پسروار» می نامند. حوزه ای که بین Sex  و Gender تفاوتی قائل نمی شود. فمینیسم در حوزه ی اجتماعی و مسائل مربوط به خانواده به خوبی  آشکار کرد  که  خانواده به عنوان اولین  نماد اجتماعی است  که زن مورد ظلم قرار می گیرد و وظیفه ی مادری و احساس مادری را نیز زیر سوال برد. فمینیسم زیبایی را که مردان تعریف می کنند به گونه ای دیگر تعریف می کند ، زیبایی که به زن جنسیت می دهد و آن را «  شیء سازی کاذب » می نامند. به نظر فمینیست ها ارزشها و معیارهای زیبایی چیزی است که توسط مردان تعریف می شود و به جامعه راه پیدا می کند. و بالاخره فمینیستها نقد خود را به هنر نیز کشاندند. هنری که به عقیده ی برخی از آنان در خدمت مردان است و گویی دنیایی است که از دید مردان مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد. دنیای که « نبوغ هنری » را تعریف می کند و آن را برای یک هنرمند مذکر می داند ، دنیای که واژه ی « بزرگ » را تعریف کرده و آن را برای هنرمندان بزرگ مردی می داند که اسمشان و آثارشان در تاریخ هنر ثبت گردید. دنیایی که زن را به صورتی شیءای برای لذت مردان « نگاه خیره ی مردان » آفرید. و از این رو فمینیسم هنری دیگر آفرید ، هنری که زنان خود ، خالق هستند. تمام آنچه تاریخ هنر آن را به عنوان هنر زنان پست می شمرد و متریال های آن را خاص زنان تلقی میکرد با دیدی انتقادی مورد استفاده قرار می دادند و هنری آفریدند که درجه بندی ای برای هنر پست و هنر والا قائل نبود. هنری که گویاست ، روایی است و موضوعاتی را در بردارد که هیچ گاه در هنر مورد توجه قرار نمی گرفت.

با وجود آنکه فمینیسم امروزه در برخی از کشورها به اهداف خود نائل شده اما هنوز زنان بسیاری هستند که حتی از حقوق اولیه ی خود نیز محروم هستند و همه ی اینها به خاطر سنت و فرهنگی است که زنان جوامع مختلف را محدود می کند. آنچه مسلم است این است که رهایی این زنان تنها در سایه ی تغییر فرهنگ و سنت امکان دارد. فرهنگی که منطبق با جوامع کنونی باشد و آموزشی که به زنان امروز « خود بودن » را بیاموزد.

 

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀

بنفشه

این شعر افسانه امیری هدیه تولدیست به خودم :

(( دلم یک دشت بنفشه می خواهد.
‫و یک اسمان رهایی.
‫یک دشت بنفشه،
‫بنفشه،
‫بنفش.
‫هیچ وقت ساز من کوک نبوده در بنفش.
‫ولی حالا من بنفش را خوب می فهمم.
‫بنفش رنگ غربت است.
‫اما نه غربت غریب
‫بنفش نوعی غربت غریبگی در خانه است.
‫که غریب تر از غریبی است.
‫زرد بپاش اسمان. ))

با توجه به اوضاع این ایام در تولد امسالم بر خلاف سالهای قبل نه شمعی خواستم و نه کیکی و نه حتی تبریکی .  فقط یک چیز می خواهم : شعر . ( جا دارد از دوستی که به جای شعر اشکهایم را در این روز به من هدیه داد تشکر کنم . شاید این اشکها کامل کننده حال و هوای من در این ایام و در این روز بود . ممنون . )

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: جمعه دوازدهم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀

آخرین نگاه

 آنگاه که فریادش را در نطفه خفه کردند

آنگاه که بدنش را با درد آلودند

و آنگاه که سینه اش را

هدف قرار دادند

تنها نگاه او ماند

نگاهی ماندگار در یادها

که تنها یک سوال را به همراه داشت

به چه می نگریست ؟

آخرین نگاه !

آخرین نگاه شاید

دیدن ققنوسی بود که از دل خون بر می خاست

 

این نقاشی ام را با عنوان ققنوس به یاد ندای ایران و دیگر شهیدان راه آزادی  به تصویر در آوردم .

 

پرتره زیبای ندا به نام "چشمها" اثر Tim Obrien

 

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: سه شنبه نهم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀

دوباره می سازمت وطن

این شعر خسرو گلسرخی را به جوانانی تقدیم می کنم که برای برقراری عدالت به پا خاستند و جان خویش را فدا کردند :

(( بر سینه ات نشست

زخم عمیق کاری دشمن

اما

ای سرو ایستاده نیفتادی

این رسم توست که ایستاده بمیری ))

 

زنده باد ایران و ایرانی .

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

در باره من

من در دنیای ممنوع زندگی می کنم ...
اما چیزهای ممنوعی هم هست
که می توانی گوشه قلبت پنهان کنی
عشق ، اندیشه، و دریافتن .


منوی اصلی

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفایل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· داستان 10 : تنگه ی نیاز
· داستان 9 : تلخترین کلام
· داستان 8 : شهر سوخته
· داستان 7 : عروسیت مبارک
· داستان 6 : . . . . .
· شروعی دوباره
· آخرین نامه
· نمایشگاه نقاشی من
· داستان 5 : روزنه
· داستان 4 : آتش


دوستان

· بامداد نو
· سلطنت سکوت
· هر کجا باشم کافکا هست
· سوتک من
· جان شیفته
· جواد غفاری
· تراوشات یک ذهن بی مار
· هری هالر
· شهاب ایمانی
· آزادگی
· دریچه
· اروندیها
· سراب
· آبهای درخشان
· زنی تاریک
· عکس فوری
· دیوار آزاد
· ساناز کاریان


پیوندهای روزانه

· سایت نقاشیهای من
· کافه داستان
· انجمن داستانی چوک
· کتابناک
· ماه مهر
· گروه هنری حجم سبز
· انجمن خوشنویسان ایران
· اشعار ناب
· اشعار ناب 2
· گنجور
· آوای آزاد
· دکتر الهی قمشه ای
· دکتر الهی قمشه ای
· خانه هنرمندان ایران
· گالری برگ
· گالری خاک
· فرهنگستان هنر
· نقاشان معاصر ایران
· انجمن شاعران ایران
· هنر و موسیقی
· جامعه مجازی موسیقی ایرانیان
· کودکان گرسنه
· قالب وبلاگ


امکانات







Powered by WebGozar

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست



طراح قالب

Template By: Tempha.com