تبليغاتX
کجاست اهل دلی تا که شرح غصه دهم

این شعر افسانه امیری هدیه تولدیست به خودم :

(( دلم یک دشت بنفشه می خواهد.
‫و یک اسمان رهایی.
‫یک دشت بنفشه،
‫بنفشه،
‫بنفش.
‫هیچ وقت ساز من کوک نبوده در بنفش.
‫ولی حالا من بنفش را خوب می فهمم.
‫بنفش رنگ غربت است.
‫اما نه غربت غریب
‫بنفش نوعی غربت غریبگی در خانه است.
‫که غریب تر از غریبی است.
‫زرد بپاش اسمان. ))

با توجه به اوضاع این ایام در تولد امسالم بر خلاف سالهای قبل نه شمعی خواستم و نه کیکی و نه حتی تبریکی .  فقط یک چیز می خواهم : شعر . ( جا دارد از دوستی که به جای شعر اشکهایم را در این روز به من هدیه داد تشکر کنم . شاید این اشکها کامل کننده حال و هوای من در این ایام و در این روز بود . ممنون . )

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 17:50 | لینک  | 

 آنگاه که فریادش را در نطفه خفه کردند

آنگاه که بدنش را با درد آلودند

و آنگاه که سینه اش را

هدف قرار دادند

تنها نگاه او ماند

نگاهی ماندگار در یادها

که تنها یک سوال را به همراه داشت

به چه می نگریست ؟

آخرین نگاه !

آخرین نگاه شاید

دیدن ققنوسی بود که از دل خون بر می خاست

 

این نقاشی ام را با عنوان ققنوس به یاد ندای ایران و دیگر شهیدان راه آزادی  به تصویر در آوردم .

 

پرتره زیبای ندا به نام "چشمها" اثر Tim Obrien

 

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 23:59 | لینک  | 

این شعر خسرو گلسرخی را به جوانانی تقدیم می کنم که برای برقراری عدالت به پا خاستند و جان خویش را فدا کردند :

(( بر سینه ات نشست

زخم عمیق کاری دشمن

اما

ای سرو ایستاده نیفتادی

این رسم توست که ایستاده بمیری ))

 

زنده باد ایران و ایرانی .

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 1:14 | لینک  | 

بعضی روزها زندگی سفیده و احساس می کنی که زنده ای ،بعضی روزها زندگی سیاهه و احساس می کنی که یک مرده ای ، ولی بیشتر روزها زندگی خاکستری هست و آن وقت هست که احساس می کنی یک مرده ی متحرک هستی .

 

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 12:24 | لینک  | 

بعضی وقتها تو زندگی احساس ضعف می کنی ، هم جسمی و هم روحی . اون موقع خودت رو می بازی و تنها راه علاجت اینه که یک نفر بهت بگه (( تو بهترینی )) حتی شده به دروغ . ولی میبینی که همه صادق شدن و اون يک نفر هم که از نظرش بهترين باشي وجود نداره .

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 1:39 | لینک  | 

روز وداع با توست

همگان بر بالینت می آیند ،

تا با تو وداع گویند

با جامگانی سیاه بر تن

اما من

با شاخه گلی در دست

با آخرین گامهایی که به سوی توست

و حتی آخرین گل من برای تو ،

چه می گویم !

هیچگاه گلی در میان نبوده است

تنها نگاه بود

و تنها نگاه ماند

حتی در آخرین وداع

نگاهی بود آمیخته با سکوت

و سکوتی بود

مالامال از کلام

و در این آخرین وداع

من سکوت را شکستم

آنچه از لبانم جاری شد

کلامی متفاوت بود

کلامی جدید

کلامی کهنه

کهنگی آن آنقدر فراخ

به وسعت تمام اقیانوس قلبم

و آنقدر جدید

به ماند طوفانی سهمگین

طوفانی با فریاد :

(( دوستت دارم ))

آخرین وداع ،

هماغوشی ما خواهد بود

و بوسه ای حتی

و تو آرام آرام در آغوش من

برای همیشه به خواب خواهی رفت

با تو وداع می گویم

با تو در قلبم

در فکرم

و در جسمم

وداع می گویم .

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 12:11 | لینک  | 

همیشه اعتقاد داشت بی کلاهی یا به تعبیری کلاه و سر را بر باد دادن برای آزادی انسانها و برای برابری آنها بهترین هدف برای زندگی و برای انسانیت است . تا اینکه مردم را دید . مردمی که او می خواست برای آنها بجنگد مردمی فراموشکار بودند. مردمی که به عمد فراموشی را انتخاب کرده بودند تا راحت بزیند . این مردم همان مردمی بودند که می خواستند همرنگ هم باشند و هر آنکس که با آنها یکرنگ نبود یا طردش می کردند یا به اجبار لباس یکرنگی بر ذهن و جسم او می پوشاندند . کم کم حافظه اش را نیز از او می گرفتند و او نیز چون دیگران حافظه تاریخی خویش را بر باد می داد و آن هنگام بود که یاد جمله ای از یک دوست افتاد : « همین مردمی که ازش دم می زنی اولین کسانی هستند که بهت سنگ می زنند . »

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 12:53 | لینک  | 

باد شدیدی شروع به وزیدن می کند بادی که پیام آور طوفانی سهگین است . بادی که طبیعت را دگرگون می کند . برگها می ریزند ، گلها پرپر می شوند و موجها به خروش در می آیند . بادی که حتی انسانها را نیز منقلب می کند ، آنها را می هراساند و هر کدام از آنها دوان دوان به سوی سرپناهی هستند به سوی مفری. هر کدام تنها به این می اندیشند که کلاه خود را محکم نگه دارند تا باد آن را نبرد و دوان دوان ره میجویند . تنها گروهی اندک هستند که از باد نمی هراسند و با هم نغمه سرایی می کنند : « در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست » گروهی که در این باد و طوفان به راه خویش ادامه می دهند و مسیرشان را عوض نمی کنند و دنبال پناهگاهی نیز نیستند . آنها قدم در راهی می گذارند که خود انتخاب می کنند و با ایمان به هدفشان عقیده دارند که : کلاه که هیچ ، حاضرند سر سبزشان را نیز بر باد دهند .

کلاه داشتن یا کلاه نداشتن مساله این است !

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 19:14 | لینک  | 

با مطالعه ی تاریخ در می یابیم که زنان در تاریخ یا فراموش شده اند و یا اگر نشان داده شده اند همیشه در خدمت مردان و پایین تر از آنها مجسم شده اند ، چرا که این تاریخ نوشته ی مردان بود .از این رو نیاز به تاریخی حقیقی بود تاریخی که سر انجام فمینیستها به گرد آوری آن همت گماشتند. با بررسی تاریخچه ی فمینیسم آنچه برمی آید این است که زنان مادرسالارانی بودند که قدمی مهم در پیدایش تمدن گذاشتند قدمی که انسان را از توحش نجات بخشید و به او یاد داد چگونه زندگی اجتماعی خود را آغاز کند. اما با روی کار آمدن مردان و حذف تدریجی زن از اجتماع ، زن به موقعیت فرودستی رسید و همین امر منجر به اعتراض زنان شد اعتراضی که پیامدهای آن ظهور فمینیسم و رسیدن زن به همان جایگاه والای گذشته است و روند تدریجی آن که سال ها به طول انجامید نشان از تعدد جوامع مردسالار و سنت و فرهنگ و ادیانی است که خواستار جایگاه فرودست زنان بودند و به آنان آموزش می دادند که چگونه باشند، چگونه تفکر کنند و چگونه زندگی کنند تفکری محدود، چرا که زن را فاقد عقل و اندیشه می دانستند تفکری که تنها به وظایفش  < کار خانه و بچه داری > منجر شود و از حد آن فراتر نرود زندگی که فقط در خدمت شوهر و مرد خود باشد و از او چنان تکیه گاهی بسازد که حتی به خود جرأت و جسارت ترک این تکیه گاه و سایه ی آن را ندهد سایه ای سنگین که به او چگونه بودن را می آموزد و او در پس این سایه است که شکل می گیرد، انسانی دیگر می شود، دیگری می شود، حوزه ی خصوصی می شود و بچه به دنیا می آورد، بچه ای که به او نیز همین را می آموزد که از موهبت این سایه استفاده کند و آن چه پرورش می دهد انسانی دیگر است، با همان تفکرات و محدودیت ها.

و این فمینیسم بود که زن را به برخاستن، به ساختن تکیه گاهی به دست خودش، سایه ای دیگر ترقیب و تشویق کرد و به او فهماند که چگونه باید باشد. و این امر نه به آسانی، بلکه با مرارت ها و شکنجه های زیادی برای نخستین زنانی که خواستار عدالت و برابری وانسان بودن < به معنی واقعی کلمه ی انسان، یعنی آزاد و ... > را به همراه داشت.

همیشه اولین تفکرات هرچند درست باشد با مخالفت هایی توأم است و فمینیسم نیز از این قاعده مستثنی نبود اما سرانجام توانست آنچه برای زنان می خواهد، آنچه حقوق اولیه ی یک انسان شمرده می شود به او اهداء کند و در پس آن خواستار حقوق دیگر خود شد و چه بسا پیامد آن را در بسیاری از کشورها می بینیم .

اما در کشور ایران وضع به گونه ای دیگر است، هنوز با این تفکر و شاید بهتر بگویم با این واژه به مخالفت برمی خیزند، از این واژه می ترسند و حتی زنان ما نیز آن را به رسمیت نمی شناسند و آن را تندرو و در حد یک شعار می دانند. اگر این جنبش به صورت همه گیر بود خیلی زود تر نتیجه ی آن آشکار می شد. فمینیسم در حد یک شعار در ایران باقی ماند چون هیچ آموزشی در این زمینه داده نشد چون هنوز سایه ی سنگین سنت بر جامعه ی ما دیده می شود سنتی که حتی خود ما زنان به آن گردن می نهیم. سنتی که بزرگترین آرزوی زن در ایران را ازدواج تعریف می کند و به او القاء می کند که خوشبختی در ازدواج است. پس این همه طلاق برای چیست؟ پر واضح است که امروز اگر زن در خانواده ی سنتی محدود است، اگر جنسیت او مطرح است، اگر مردان از زن توقع بچه دارند تا نسلشان تداوم یابد!،اگر هنوز همه ی زنان شاغل نیستند، اگر از نظر اقتصادی به مرد وابسته هستند، اگر زن بودن او را زیر سؤال می برند، اگر از حقوق قضایی برابر با مردان برخوردار نیستند، اگر حق طلاق و حضانت را از آنان گرفته، اگر شاهد کتک خوردن زنان، خود سوزی زنان و دختران فراری هستیم، اگر هنوز در برخی مناطق کشورمان ازدواج، تحمیلی است، اگر سنت های قدیم رایج است و اگر زنان راهی برای رهایی از آن نمی دانند و هر روز و هر روز به شمار این زنان اضافه می شود، پس فمینیسم باید باشد، باید ادامه داشته باشد و باید زنان ما با آن آشنا شوند نه فقط به عنوان یک واژه، بلکه جنبش، تفکری که سرنوشت هزاران زن را بیان می کند و راهکارهایی نشان می دهد راهکارهایی که فقط به دنبال متحد شدن زنان و آگاهی از وضعیت اسفناکشان است این که بدانند در چه جایگاهی قرار دارند و حقشان چیست و از چه حقی محروم بوده اند و این مهم تحقق نمی یابد مگر با خواسته ی زنان ما، زنان ما باید یاد بگیرند که دیگر در انتظار مردی با اسبی سفید نباشند، دیگر انتظار به پایان ر سیده است و ما باید بخواهیم و برخیزیم و باید بدانیم که نجات، خود در دستان ماست.

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 15:20 | لینک  | 

فیلم کلوپاترا را دیدم . فیلمی تاثیر گذار که حکایت از عشقی آرمانی میان دو انسان بود : کلوپاترا و آنتونی

در طول تاریخ عشقهایی از این گونه بسیار بوده است . عشقی که باعث می شود انسانهای عاشق از مقام و مملکت و دین و جان خود بگذرند و همه ی آنها را در راه عشق فدا کنند . بهایی سنگین که حاضر بودند به خاطر عشقشان بپردازند . اما امروز کجاست عشق ؟ کجا هستند عاشقان ؟ ما را چه می شود ؟

در ادامه روی سخنم با شما مردان است . دختران امروز دیگر نمی خواهند شما نیز به جنگ با کشور خود بروید ( چون آنتونی ) ، نمی خواهند به دوئل دست بزنید ، نمی خواهند به خاطر آنها دین و خدای خود را فراموش کنید ، نمی خواهند به خاطر آنها بمیرید . آنها تنها یک چیز می خواهند . می خواهند در حقوقی که قوانین نا برابر اسلامی به شما داده سهیم باشند . حقوقی چون : حق کار ، حق مسکن ، حق طلاق ... شما مردانی که دم از دوست داشتن می زنید چگونه است که حاضر نیستید در قرن 21 فریاد برابری سر دهید و هم صدا با زنان باشید ؟ چگونه است که اکثر شما از واژه ی فمینیست بیمناکید و آن را نابودی جایگاه مردسالارانه ی خود می بینید ؟

آری عشقی دیگر وجود نخواهد داشت چرا که جامعه ی مرد سالاری همه چیز را برای خود می خواهد و تا زمانی که مردان این جامعه خود خواهانه تنها به فکر منافع خود باشند و برابری وجود نداشته باشد و دختران ما همواره ترس از قوانین نا عادلانه ( خصوصا تعدد زوجات ) داشته باشند ، عشقی پدیدار نخواهد شد .

عشق از سوی زنان زمانی فراهم خواهد آمد که آنها احساس امنیت و اعتماد کنند در جامعه ای که احساس کنند زنده هستند و از حقوق اولیه ی یک انسان بر خوردارند و در کنار مردانی که هم صدا با آنان باشند و به آنها برای باز پس گرفتن حقوق پایمال شده شان یاری رسانند .

اما شما مردان ! شما که در جامعه آزاد و رها هستید و تمامی قوانین به نفع شماست و این قوانین به شما آسایش ، امنیت ، آزادی و اعتماد به نفس می دهد پس شما چرا عاشق نیستید ؟

 

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 22:29 | لینک  | 

در مطلب قبلی خدا را به دادگاه کشیدم و دوستان نظراتشان را اعلام کردند . متنی را در سایتی خواندم و فکر کردم شاید این جوابی باشد برای تعیین رای این دادگاه :

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم
خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقا ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد

در نهایت می توان گفت : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ...

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 2:53 | لینک  | 

دادگاهی تشکیل دادم و خدا را در آن محاکمه کردم به جرم خاموشی ، غیبت و سکوت . نماینده ی تمام افراد جهان بودم و از طرف آنها خطاب به خدا سخن می گفتم : (( خدایا ، تو کجا بودی وقتی جوان 23 ساله و 18 ساله به جرم عاشقی خود را حلق آویز کردند ، خدایا تو کجا بودی وقتی پیرزن رو به مرگ در حسرت سفر کربلا و مکه ماند و ... تو چرا خاموش بودی وقتی کودکی به سرطان خون مبتلا شد ، تو کجا بودی وقتی به خاطر فقر مردی دزدی کرد و زنی تن فروشی . تو کجا بودی وقتی زنی در آرزوی مادر شدن بود و بیماری در انتظار معجزه ای. وقتی دختری آرزوی عشق داشت و پسری آرزوی یار می کرد . تو برای این آدمهای خسته ، تنها ، بیمار و فقیر چه کردی ؟ تنها سکوت کردی و به بهانه ی حکمت الهی بر روی آن سرپوش گذاشتی. تو سکوت کردی و غایب بودی ، نه مدینه ی فاضله ای ساختی و نه انسانهای بهتری به دنیا اضافه کردی . تو ما را در مرگ و اندوه تنها گذاشتی. به چه بهانه ای میلیاردها انسان بی پناه را به این دنیا اضافه کردی و خود خاموشی را بر گزیدی ؟ ))

خدا همچنان پاسخی نمی داد . او در سکوت بود و سنگینی سکوت او به من یادآوری کرد که او مرا آفریده و من چاره ای جز پرستش او ندارم . اما این دلیلی نمی شود تا در مقابل او من نیز سکوت کنم . من او را باز خواست می کنم و از هیأت منصفه ( که شما باشید ) تقاضا دارم حکمی برای این خدای خاموش صادر کنید .

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 10:48 | لینک  | 

به امید سالی بهتر کنار سفره ی هفت سین می نشینیم و در انتظار به سر می بریم تا آخرین لحظات سال بد را به پایان ببریم . فال حافظ می گیریم و می بینیم که حتی حافظ نیز ما را نا امید می کند و آنگاه با خود می گوییم که به چه می توان دل خوش داشت؟

(( آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند ؟))

امیدوارم سال جدید برای شما سالی خوب باشد و امیدوارم امید به آمدن سالی خوب در قلب شما باشد . امیدوار و سبز باشید.

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 13:11 | لینک  | 

من در این مرکز کار می کنم . این مرکز شامل افرادی می شود که علاوه بر عقب ماند گی ذهنی بیماری دیگری نیز دارند . اکثر آنان بیماری cp  یا فلج مغزی دارند . من در این مرکز به این بیماران نقاشی درس می دهم . شاگردان من حدود 10 نفر هستند . برخی از آنها سندروم دان دارند و برخی دیگر مبتلا به اسکیزوفرنی و اوتیسم هستند. کار کردن با این بیماران بسیار لذت بخش هست اگر چه مشکلات خاص خود را دارد . در یکی از این جلسات موضوع خانواده به آنان پیشنهاد کردم و عکسهای زیر مربوط به این موضوع می شود .

 

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 11:4 | لینک  | 

این شعرم را تقدیم می کنم به تمامی آنان که عشق را می فهمند

 عاشق ترین زن

 چون زلیخا گشته ام

تنها و بی کس چون اسیری

در دل این قصر که می آید

ز هر سویش صدایی

هر صدایی بانگ بر می آورد :

« کی زن تو اینک

گشته ای تنها و غمگین چون کنیزی

کز برای این دروغین عشق

می دهی رنجی سوی خود

 بهر چه ؟»

گویمش : « من عاشقم , عاشق ترین زن

عاشق آن کس که او زیبا و پاک است

من نه بتوانم کزین عشق روی گرداندن

من نه بتوانم بدان بی اعتنا بودن    

من همه دار و ندارم

من همه عمرم ، همه روحم

به یک واژه مبدل شد

و آن عشق است » 

 گویدم : « بنشین و در سوگش بگری 

او دگر ناید به این قصر 

 او عزیز است ،

هر بتی چون او هزاران بت پرست دارد

 ترک او کن.

گویمش : « ترک او از من محال آید

من از این پس منتظر مانم

او به سویم خواهد آمد

چون که من عاشق ترینم »

 

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 20:53 | لینک  | 

در تاریخ هنر نگاههای متفاوتی به زنان می شد . در ابتدا زن به عنوان یک مضمون اسطوره ای مورد توجه قرار می گرفت و تا حد پرستش نیز تقدیر می شد و مجسمه هایی از او می ساختند که نمونه آن را در ونوس ویلندورف شاهد هستیم . در ایران نیز شاهد حضور الهه هایی چون آناهیتا ( الهه آب ) هستیم و در لرستان آثاری مفرغی از زن به چشم می خورد که نشانگر باروری اوست و قدرت خاصی که خداوند در وجود زن قرار داده و از آن ستایش می شود قدرتی که در دوران مادر سالاری و اندکی پس از آن شاهدیم چرا که به زودی با آنچه توضیح داده خواهد شد این نقش مبدل به نقشهای دیگر می شود . از الهه های ماری در کرت باستان و بتهای سیکلادی و ونوسها که بگذریم حضور زن را در شمایلهای مقدس شاهدیم . زنانی که در این آثار هنری جای می گرفتند ویژگی اصلی آنها طهارت و پاکی و دوری از گناه بود . زنانی چون آسیه ، مریم و فاطمه . اما در آثار هنری به طور مکرر شاهد تصویری از حضرت مریم هستیم . البته تصویر حضرت مریم نیز از آن حالت قداست و آرمانی خود رفته رفته توسط هنرمندان به مریم زمینی و انسانی معمولی تبدیل شد که این نشان دهنده ی تغییر نگاه هنرمند و متفکر اروپایی به زن و زنان مقدس است . نگاه دیگر به زن در قالب مادر است در این چهره حضور زن به شدت تقدیس می شود . در برخی آثار این مادر فرزند شهید خود را نیز در آغوش گرفته و در آثار دیگر شاهد درد و رنج او هستیم . سیمای عرفانی زن در قالب عشق معنوی چهره ی دیگری از زن است . زنی که در اکثر آثار هنری نقش معشوقه را بازی می کند . از این زنان در ادبیات ما کم نیستند ، زنانی چون لیلی ، شیرین و... . در این آثار هنری به ویژه ادبیات از زن به عنوان یار و نگار یاد می شود و اندام او چون زلف پریشان ، گیسوی بلند ، ابروی کمان و ... مورد ستایش قرار می گیرد و تنها اندام اوست که دیده می شود . و اما بیشترین حضور زن در هنر به دوران جدید برمی گردد.سیمای زن در تیزر های تبلیغاتی وفیلم های هالیوودی به گونه ای است که زن را تبدیل به یک کالای فریبای تجاری کرده است.فیلم های پورنوگرافی وتصاویر مستهجن حکایت از نگاهی جنسی به زن است.نگاهی که تهیه کننده ی این فیلم ها آن را برای مخاطب مرد می سازد و لذت بصری مرد مورد توجه قرار می گیرد و به نوعی با حضور زن جلب توجه می کند و او را نیز چون کالایی معرفی می کند. لورا مالوی در این زمینه می گوید (( نقش زنان و مردان در هنر های بصری چنین است:زنان به عنوان عاملی که در معرض دیده شدن قرار می گیرند و مردان به عنوان دیدار پردازان فعال شناخته شده اند.)) از آن پس هنرمندان فمینیست پا به عرصه ی ظهور گذاشتند و هنری را خلق کردند که به چالش با نقش زن برخاست.آنها کشف بدن ،جنسیت و هویت جنسی را اساس کار خود قرار دادند .از این هنرمندان می توان باربارا کروگر ، سیندی شرمن، جنی هولزر و... را نام برد که به این مضامین پرداختند و هنر متفاوتی را به عرصه ی ظهور رساندند و زن متفاوتی را به همگان معرفی کردند.
نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 12:47 | لینک  | 

 

 

 

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 18:45 | لینک  | 

 

 

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 22:30 | لینک  | 

 

 

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 21:32 | لینک  | 

چه دنیای غم انگیزی

کسی با کس نمی گوید

کسی حتی غم تنهایی خود را

 پی دلدار خود هم وا نمی گوید

کسی با کس نمی خندد

کسی حتی برای مرده هایش هم نمی گرید

تو گویی چشمها خشک است

و آدمها همه بی کس

ولی حتی پی کس هم نمی گردند

نفس هاشان همه خشک است

و تن هاشان همه سرد است

و دل هاشان همه سنگ است

همه با هم غریبند

و همه مانند هم هستند

تهی از عشق و از احساس

همه با هم به یک فکرند

به پایانی که بر گیرد جهان شان را

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در ساعت 23:49 | لینک  |