عشقی در سکوت
وقتی بناگاه عشق آمد
ارمغانش را پذیرفتم
ارمغانی از سکوت
عشقی بود همراه با سکوت
و بدینسان من در سکوت ماندم
و بدینسان من سکوت شدم
چرا که ؛ کلام تنها در نگاه جاری بود
کلامی که تنها سکوت می شنید
و تنها من
در سکوت بودم
و سکوت شدم ؛ تا عشق را جاودانه نگاه دارم
سکوتی طولانی
سکوتی بس فراخ
سکوتی بلندتر از هر فریاد
سکوتی که نفسها را حبس می کرد
و فریادش گوشها را کر
سکوت طولانی بود
سکوت زیبا بود
سکوت عشق بود
سکوت فراموشی خویشتن بود
سکوت از خود بی خود شدن بود
و سکوت تنها من بودم
و تنها من بودم که سکوت شدم
تنها در سکوت
و تنها در عشق
و بدینسان بود که سکوت سرد شد
تلخ شد
و عشق
بی رنگ شد
گوشهایم دیگر بار شنید
زبانم گفت
و حلقومم فریاد کشید
و آنگاه بود که دریافتم ؛
عشق در سکوت نمی ماند
و آنگاه بود که سکوت را شکستم
و
آنگاه
عشق را
بدرود گفتم |