این شعرم را تقدیم می کنم به تمامی آنان که عشق را می فهمند

 عاشق ترین زن

 چون زلیخا گشته ام

تنها و بی کس چون اسیری

در دل این قصر که می آید

ز هر سویش صدایی

هر صدایی بانگ بر می آورد :

« کی زن تو اینک

گشته ای تنها و غمگین چون کنیزی

کز برای این دروغین عشق

می دهی رنجی سوی خود

 بهر چه ؟»

گویمش : « من عاشقم , عاشق ترین زن

عاشق آن کس که او زیبا و پاک است

من نه بتوانم کزین عشق روی گرداندن

من نه بتوانم بدان بی اعتنا بودن    

من همه دار و ندارم

من همه عمرم ، همه روحم

به یک واژه مبدل شد

و آن عشق است » 

 گویدم : « بنشین و در سوگش بگری 

او دگر ناید به این قصر 

 او عزیز است ،

هر بتی چون او هزاران بت پرست دارد

 ترک او کن.

گویمش : « ترک او از من محال آید

من از این پس منتظر مانم

او به سویم خواهد آمد

چون که من عاشق ترینم »

 


 

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت