تبليغاتX
کجاست اهل دلی تا که شرح غصه دهم

داستان 5 : روزنه

برایش نا شناخته بود. دستهایش را دراز کرد تا بتواند لمسش کند. اول یک دست و بعد هر دو دست با هم... کمی مرطوب بود. بی توجه به رطوبت کارش را شروع کرد. تا جایی که قدش می رسید، لمس می کرد. ترس عجیبی سراسر وجودش را در بر گرفته بود. آرام نبود و فقط صدای قلبش را می شنید.

- نه، اینجا نیست...

به لمس کردن ادامه داد تا شاید این بار پیدایش کند. از همه ی انگشتانش استفاده می کرد. هر مسیری را با دقت طی می کرد. نباید جایی فراموش می شد. عطش زیادی وجودش را در بر گرفته بود. هنوز امید داشت. کم کم به نفس نفس افتاده بود ولی به کارش ادامه می داد. با اینکه رطوبت اذیتش می کرد ولی چاره ای جز تحمل نداشت. ادامه داد... به گوشه ای دیگر رسید، شاید روزنه در این مسیر باشد. صدای ضربان قلبش تمام فضا را پر کرده بود که بر ترسش می افزود. مسیر آخر بود. چهارمین مسیر... دستهایش دوباره شروع به کار کردند. با ترسی آمیخته با نا امیدی به کارش ادامه داد و ...

- شاید همین باشد؟!

از تمام نیرویش استفاده کرد تا بتواند روزنه را عمیقتر کند. موفق شد... بالاخره آن روزنه ای که درباره اش شنیده بود، پیدا کرد. اجازه ی دخول نمی خواست، پس وارد شد. وارد روزنه ای که به راههای دیگر و به قفسهای دیگر مربوط می شد و او نمی دید.

 

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

داستان 4 : آتش

دستمال کاغذی شروع به سوختن می کنه. به سربازهای مشعل به دست توی اون خیره می شه. شهری که به زودی خاموش می شه. سفیدی به سیاهی تبدیل می شه...

کاغذ شروع به سوختن می کنه. کلمات روی اون رو می بینه که هر یک برای همیشه می سوزن و خاموش می شن و هیچ چیزی از اونها باقی نمی مونه...

وسط ماندالا می شینه و به دایره ی آتش اطرافش نگاه می کنه و می گه :

- میرم، نمیرم، میرم، نمیرم، م...، ن...، م..........

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

داستان 3 : رها

- «چو تخته پاره بر موج رها رها رها من » هه ... حتما ًوقتی بیاد و منو این شکلی ببینه به غیرت آقا بر می خوره و با خودش می گه « زنیکه آشغال ! اگه من پیدات نمی کردم چی ؟! یکی دیگه تو رو لخت و عور می دید و ... » فکر کن با مرده ها ! ... هه هه ... ذهن خراب ! ... انگار داره اثر می کنه...چه زود ؟!... نباید اینطور می شد ... شاید هنوز وقت باشه ؟! ... نه، پنج ماهه دارم روش فکر می کنم. مطمئنم، آره، مطمئن... با هم این تصمیم رو گرفتیم. اون نه منو برای همیشه می خواست و نه تو رو ... باور کن این تنها راهه... حالا بخواب، راحت ِ راحت... لا لا، لا لا ...

- سحر! کجایی ؟ یه تصمیمی گرفتم، بیا تا برات بگم، سحر! سحر...

- کات!

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

داستان 2 : خاک

ـ بابا جان مسخره نکن! صبرکن تا عنصر وجودمو برات بخونم حال کن : « ویژگیهای این عنصر ؛ ثبات ، امنیت ، آرامش ...

ـ آره ، آدم حال می کنه تو این خاک هندونه بکاره. فکر خوبیه.

ـ خاک بر سرت با این هندونه خریدنت. جلوی مهمونا آبروم رفت.

ـ من عاشق بوی خاکم. مخصوصا ً خاک بارون خورده.

ـ تا بارون نگرفته زودتر خاکش کنید. خدا بیامرز انگار زیاد ته دیگ خورده بود. هه هه...

ـ خدا قبول کنه. این دیگ برای نذریتون خیلی خوبه. فقط یه کم خاک بیار تا درستش کنم.

ـ استاد خاک بیشتری نمی خواد ؟ آخه کارم خیلی بزرگه .

ـ نه اونقدر بزرگ نیست. تا نصف کمرت بکَنی خوبه. تقریبا ً هم قد توئه. هه هه ... نترس بابا اون زنه.

 

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: یکشنبه هشتم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

داستان 1 : مدادو بهم میدی ؟

ـ بهتری ؟ 

ـ گرمه ، گرمه ... آتیشو دیدی ؟

ـ آتیش رو خاموش کردند. آروم باش.

ـ آتیش آتیشه ، آتیش آتیشه

ـ یواش نرگس. همه دارن استراحت می کنن. یواش صحبت کن. باشه ؟

ـ دیدی اون مرتیکه آشغالو ؟ حیوون پشمالو... دستامو بست ، می خواست...

ـ نرگس تکرارش نکن. میخوای با هم نقاشی بکشیم؟

ـ رنگش آبی باشه. آبی...

ـ باشه هر رنگی تو دوست داشته باشی

ـ با این مداد چشاشو در میارم. من مداد نداشتم... اگه بیاد دستامو باز می کنی؟ مدادو بهم میدی؟

ـ نرگس اون دیگه نمیاد ، نترس. دستاتم بازه

ـ اون نمیاد ! هه هه... اون مرده ؟

ـ آره اون مرد.

ـ مرد ! من کشتمش... اول اونو آتیش زدم ، بعد خودمو. هر دو سوختیم... هه هه

ـ نرگس تو زنده ای. دستتو بده به من ...

ـ دستامو نمیدم ، نمیدم...

ـ جیغ نزن. باشه ؟ آروم باش ، آروم ... باشه ؟

ـ بکش

ـ چی می خوای بکشم ؟

ـ یه نرگس ، یه نرگس پونصد تومنی ...

 
׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: سه شنبه سوم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

لحظه ی عزیمت

شعر بود و دوستی

ساز بود و آواز

خنده بود و زندگی

مهر بود و پرواز...

ناگهان ،

واعظ وجود من به شعر گفت :

« لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود »

اشکها یکی یکی روان شدند

روزها گذشت ...

لحظه ی عزیمت تو می رسد

در تنم تبی تکان دهنده موج می زند

ما دو تن جدا شده ، دو تکه چوب

هر کدام سوی راه خویش می رویم

او شناکنان به روی موج

سرخوش و سبک چو باد می رود

چوب من شنا نمی کند

چوب من نظاره می کند موج را و باد را

چوب من شکسته شد

پاره پاره شد

چهار پاره شد ؛

شعر ودوستی

ساز و آواز

هر کدام

زیر آب می روند ...

 

׀ +׀ نویسنده: بنفشه بندعلی ׀ تاریخ: دوشنبه دوم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀

در باره من

من در دنیای ممنوع زندگی می کنم ...
اما چیزهای ممنوعی هم هست
که می توانی گوشه قلبت پنهان کنی
عشق ، اندیشه، و دریافتن .


منوی اصلی

· صفحه نخست
· فهرست مطالب وبلاگ
· پروفایل
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· داستان 12 : آخرین حرف
· داستان 11 : ضربه های رهایی
· داستان 10 : تنگه ی نیاز
· داستان 9 : تلخترین کلام
· داستان 8 : شهر سوخته
· داستان 7 : عروسیت مبارک
· داستان 6 : . . . . .
· شروعی دوباره
· آخرین نامه
· نمایشگاه نقاشی من


دوستان

· داستان کوتاه
· بامداد نو
· سلطنت سکوت
· هر کجا باشم کافکا هست
· سوتک من
· جان شیفته
· جواد غفاری
· تراوشات یک ذهن بی مار
· هری هالر
· شهاب ایمانی
· آزادگی
· دریچه
· اروندیها
· سراب
· آبهای درخشان
· زنی تاریک
· عکس فوری
· دیوار آزاد
· ساناز کاریان


پیوندهای روزانه

· سایت نقاشیهای من
· نگارخانه ایرانی
· کافه داستان
· انجمن داستانی چوک
· کتابناک
· ماه مهر
· گروه هنری حجم سبز
· انجمن خوشنویسان ایران
· اشعار ناب
· اشعار ناب 2
· گنجور
· آوای آزاد
· دکتر الهی قمشه ای
· دکتر الهی قمشه ای
· خانه هنرمندان ایران
· گالری برگ
· گالری خاک
· فرهنگستان هنر
· نقاشان معاصر ایران
· انجمن شاعران ایران
· هنر و موسیقی
· جامعه مجازی موسیقی ایرانیان
· کودکان گرسنه
· قالب وبلاگ


امکانات







Powered by WebGozar

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست



طراح قالب

Template By: Tempha.com