دستانش یخ کرده بود اما باید قلم را در دست می گرفت و می نوشت. این آخرین بود. آخرین نامه ... آخرین نامه بعد از یک دوستی طولانی می توانست همانقدر طولانی باشد. باید می نوشت. شاید نوشتن جسارت و شهامت می خواست. دوباره قلم را زمین گذاشت. چه می توانست بنویسد از رابطه ای که با یک اتفاق ساده شروع شده بود! بستری شدن او در بیمارستان و گریه ای از پس نگرانی. او گریه کرد برای دوستی که هرگز ندیده بود. با اضطراب شماره ی بیمارستانها را می گرفت و می گفت : « شما بیماری به اسم ...» ، « نه ، نداریم ! » و سرانجام از اینترنت تنها پل ارتباطی مدد جست. خوب می دانست که او اگر بر تخت بیمارستان هم باشد باز هم پیغامهایش را چک می کند. اکنون پیغامی متفاوت داشت که حاوی یک شماره بود. شماره ای که وسوسه اش را بر می انگیخت تا بداند پشت خط چه کسی منتظر اوست. یک اتفاق ساده منجر به رابطه ای شد که ماهها به طول انجامید. یک رابطه ی ناگفتنی و توصیف نشدنی و اکنون پایان این رابطه بود. دوباره قلم را در دست گرفت. مرور خاطرات شهامت نوشتن آخرین کلمه را نیز به او داد. پس نوشت : ... خداحافظ. |