- خب بقیش رو بخون. نزدیک شدیما.
نمی توانست حواسش را جمع کند. خیلی وقت بود که منتظر این سفر بود. تحقیقش در مورد این بنا باعث شده بود که بتواند یک ماه مرخصی بگیرد و به ایران بازگردد. از تاریخچه ی این بنا خیلی شنیده بود. بالاخره لحظه ی موعود فرا رسید. لحظه ای که حتما در سفر نامه اش ثبت می کرد.
- آهان باشه ... " در 5 طبقه بوده است. امروزه ارتفاع آن 25 متر و تنها دو طبقه و نیم از آن باقی مانده...
سکوت جاده و شهری باستانی که به آن نزدیک می شد دوباره او را در عالم رؤیا فرو برد. می خواست خودش را در آن فضا و زمان احساس کند. فقط طبیعت اطراف بود و چشم جستجوگر او که ...
- یه کم یواش برو
- چی ؟! فکر کردم عجله داری زودتر برسیم!
- نه. یواش برو. اون چیه ؟ اینجا که کوه آتشفشان نداره نه ؟
- حالت خوشه ؟ اونا تپه هست نه کوه.
- پس اون چیه که مثل یه توپ آتیش داره از اون تپه قل می خوره؟ نگاه کن. اونجا...
- آهان. اون رو می گی. مگه ماجراش رو نمیدونی ؟!
- نه ! حالا می گی یا نه ؟
- یه دختر ایلامیه دیگه . این شهر معروفه به...
برای اولین بار حرفهایی را شنید که باورش سخت بود. احساس خفگی و انزجار شدیدی سراسر وجودش را گرفته بود. دیگر نمی خواست چیزی بشنود. حتی توان حرف زدن هم نداشت و تنها یک کلمه گفت :
- برگرد. فقط برگرد...
|