دادگاهی تشکیل دادم و خدا را در آن محاکمه کردم به جرم خاموشی ، غیبت و سکوت . نماینده ی تمام افراد جهان بودم و از طرف آنها خطاب به خدا سخن می گفتم : (( خدایا ، تو کجا بودی وقتی جوان 23 ساله و 18 ساله به جرم عاشقی خود را حلق آویز کردند ، خدایا تو کجا بودی وقتی پیرزن رو به مرگ در حسرت سفر کربلا و مکه ماند و ... تو چرا خاموش بودی وقتی کودکی به سرطان خون مبتلا شد ، تو کجا بودی وقتی به خاطر فقر مردی دزدی کرد و زنی تن فروشی . تو کجا بودی وقتی زنی در آرزوی مادر شدن بود و بیماری در انتظار معجزه ای. وقتی دختری آرزوی عشق داشت و پسری آرزوی یار می کرد . تو برای این آدمهای خسته ، تنها ، بیمار و فقیر چه کردی ؟ تنها سکوت کردی و به بهانه ی حکمت الهی بر روی آن سرپوش گذاشتی. تو سکوت کردی و غایب بودی ، نه مدینه ی فاضله ای ساختی و نه انسانهای بهتری به دنیا اضافه کردی . تو ما را در مرگ و اندوه تنها گذاشتی. به چه بهانه ای میلیاردها انسان بی پناه را به این دنیا اضافه کردی و خود خاموشی را بر گزیدی ؟ ))

خدا همچنان پاسخی نمی داد . او در سکوت بود و سنگینی سکوت او به من یادآوری کرد که او مرا آفریده و من چاره ای جز پرستش او ندارم . اما این دلیلی نمی شود تا در مقابل او من نیز سکوت کنم . من او را باز خواست می کنم و از هیأت منصفه ( که شما باشید ) تقاضا دارم حکمی برای این خدای خاموش صادر کنید .


 

نوشته شده توسط بنفشه بندعلی در یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 10:48 موضوع | لینک ثابت