|
دستمال کاغذی شروع به سوختن می کنه. به سربازهای مشعل به دست توی اون خیره می شه. شهری که به زودی خاموش می شه. سفیدی به سیاهی تبدیل می شه...
کاغذ شروع به سوختن می کنه. کلمات روی اون رو می بینه که هر یک برای همیشه می سوزن و خاموش می شن و هیچ چیزی از اونها باقی نمی مونه...
وسط ماندالا می شینه و به دایره ی آتش اطرافش نگاه می کنه و می گه :
- میرم، نمیرم، میرم، نمیرم، م...، ن...، م.......... |