برایش نا شناخته بود. دستهایش را دراز کرد تا بتواند لمسش کند. اول یک دست و بعد هر دو دست با هم... کمی مرطوب بود. بی توجه به رطوبت کارش را شروع کرد. تا جایی که قدش می رسید، لمس می کرد. ترس عجیبی سراسر وجودش را در بر گرفته بود. آرام نبود و فقط صدای قلبش را می شنید.
- نه، اینجا نیست...
به لمس کردن ادامه داد تا شاید این بار پیدایش کند. از همه ی انگشتانش استفاده می کرد. هر مسیری را با دقت طی می کرد. نباید جایی فراموش می شد. عطش زیادی وجودش را در بر گرفته بود. هنوز امید داشت. کم کم به نفس نفس افتاده بود ولی به کارش ادامه می داد. با اینکه رطوبت اذیتش می کرد ولی چاره ای جز تحمل نداشت. ادامه داد... به گوشه ای دیگر رسید، شاید روزنه در این مسیر باشد. صدای ضربان قلبش تمام فضا را پر کرده بود که بر ترسش می افزود. مسیر آخر بود. چهارمین مسیر... دستهایش دوباره شروع به کار کردند. با ترسی آمیخته با نا امیدی به کارش ادامه داد و ...
- شاید همین باشد؟!
از تمام نیرویش استفاده کرد تا بتواند روزنه را عمیقتر کند. موفق شد... بالاخره آن روزنه ای که درباره اش شنیده بود، پیدا کرد. اجازه ی دخول نمی خواست، پس وارد شد. وارد روزنه ای که به راههای دیگر و به قفسهای دیگر مربوط می شد و او نمی دید.
|