دوباره دستانش به سمت قلم رفت. گرچه شروع آن با خط خطی توأم بود ولی در نهایت این کلمات بودند که راه خودشان را پیدا کردند و هر کدام می خواستند وجودشان را به اثبات برسانند. نظرات دفترچه ی نمایشگاهش را به یاد آورد که اکثرشان حاکی از آن بود که رنگها با شهامت و جسارت بر روی بوم جای گرفته بودند. شهامت و جسارتی که شاید لازم بود علاوه بر نقاشی و نوشتن در زندگی هم به کار گیرد. باید پیش می رفت در کوره راهی که تنها در آن یک روزنه به چشم می خورد. ممکن بود دوباره در تاریکی به زمین بیفتد و مانند دفعه ی قبل هیچ کس نباشد که دستش را بگیرد و فقط صدای تماشاگران به گوش رسد که او را به ادامه دادن تشویق می کردند. باید دوباره خطر می کرد تا از تاریکی عبور کند و به روشنایی و آرامش برسد. شاید زندگی همین بود و شاید نجوایی که به گوش می رسید و می گفت : « زندگی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست. » |