1
همه سعی می کردند سرش رو گرم کنند تا کمتر فکر کنه. از عصر چند بار حالش بهم خورده بود. شاید طبیعی بود. شاید علم پزشکی و روانشناسی این حالت رو بهش حق می دادند. ولی هیچ علمی نمی تونست جلوی خفه شدن اون رو بگیره.
2
- دنبالم بیا
بارها صدای جیغ ها و التماس های دیگران رو در این زمانها شنیده بود و میدونست فایده ای هم نداره. حتی اگه فایده هم داشت فرقی نمی کرد چون حتی توان حرف زدن نداشت چه برسه به فریاد کشیدن. پاهاش سست شده بود. دو نفر کمکش کردند تا راه بیفته.
3
چه فرقی می کرد چه شکلی باشه. یک مرد چاق و کچل یا لاغر و پشمالو. مهم این بود که اون یک مرد بود و با یک هدف.
- نیازی نیست دستاش رو ببندی. اون رو از الان مرده تصور کن.
پس اونها هم فهمیده بودند که این یکی از الان قالب تهی کرده و حتی توان حرکت و دفاع از خودش رو هم نداره.
4
نمی دونم به چی فکر میکرد. به اینکه آخرین شب زندگیش باید به حجله هم می رفت. به اینکه به زودی پدر و مادرش مهریه رو از این مرد می گرفتند. به آخرین شب... به آخرین صبح... و شاید هم هیچکدوم چون دیگه توان فکر کردن هم نداشت.
|