<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کجاست اهل دلی تا که شرح غصه دهم</title>
<link>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 19:19:47 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان 11 : ضربه های رهایی</title>
<link>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- حتما تا حالا تموم شده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شماره ی 5476 نگاهی به مقوای نصب شده بر روی چهارچوب پنجره می اندازد و به 1740 می گوید: ولی گفت علامت میده. نگاه کن مقوا داره تکون میخوره !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1740 با سردی نگاهی می اندازد و می گوید :  داره باد میاد. جدی نگیر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;6081 که جوانترین فرد سلول بود می ایستد و ناباورانه به پنجره ی نزدیک سقف چشم میدوزد. از بحثهای مذهبی آنان در مورد روح و اختیار و بعد از مرگ چیزی نمی فهمد فقط می خواهد  به چشم ببیند که ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- خودتو خسته نکن جوون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;5476 می گوید: نکنه می ترسی شرطو ببازی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;غیر از 6081 همه نشسته اند و هر یک به کاری مشغول است. یکی کتاب میخواند، یکی به نقطه ی نامعلومی چشم دوخته و یکی ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- نگاه کنید! تکون میخوره، به خدا تکون میخوره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صدای تکان مقوا دیگر صدای باد نیست بلکه ضربه های کوتاه و بلندی است که مقوا را به آرامی به حرکت در می آورد. همه به طرف صدا بر می گردند. به سمت مقوا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جوان 6081 با هیجان می گوید:  خودشه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1740 با فریاد می گوید :  بله خودشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه یکدیگر را در آغوش می گیرند و گریه سر می دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- دیدی شرطو باختی. حالا اون دنیا سه پاکت سیگار از کجا میخوای گیر بیاری ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گریه ها در کنار نگاه متعجب جوان 6081 که به جرم تازه واردی هنوز فرصتی پیدا نکرده بود تا مورس را یاد بگیرد. با التماس می پرسد :  چی شد؟ چی گفت ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;5476 با گریه ای توام با خنده می گوید :  گفت &quot; من پریدم &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 19:19:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafsheh-bandali&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>banafsheh-bandali</dc:creator>
<guid>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان 10 : تنگه ی نیاز </title>
<link>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در رستوران نشسته بود که پسری نظرش رو جلب کرد. نه اینکه فکر کنی خوش قیافه بود، نه. آنقدر عجیب بود که خنده اش گرفت. قدش که مثل نرده بون بود. شاید 195 شایدم بیشتر. بدتر از اون هیکلش بود. آنقدر چاق که قابل تصور نبود. با شلوارکی که پوشیده بود پاهایش کاملا مشخص بود. باور نکردنی بود چون مچ پای اون غول بیابونی اندازه کمر دختر بود. احساس کرد پیش اون هیکل مثل پشه هست. یه کم ترسیده بود. با خودش فکر کرد کی جرات داره به این غول بی شاخ و دم انگشت بزنه چه برسه به اینکه ... نمی تونست تصور کنه این هیکل با چه نوع زنی می خواد ازدواج کنه و با چه هیکلی ! یاد شرک افتاد و خنده اش گرفت ولی از ترس آقا غوله زود خنده اش را جمع کرد. بالاخره زمان رفتن بود و اتفاقی که هرگز نمی توانست تصور کند. هنگام خروج از رستوران باید از کنار غول بزرگ رد می شد. خوب می دونست چطور با غرور راه بره که ترسشو نشون نده و طوری با چشماش ادا در بیاره که یعنی « فکر نکنی از هیکلت می ترسما، بچه ای... با یه نگاه می تونم پنچرت کنم. » بالاخره رد شد و اتفاقی نیفتاد. وارد تنگه شد. سردی آب براش قابل تصور نبود. وقتی دید نمی تونه در آب حرکت کنه مجبور شد یکی از اون اسبهای کثیف و بو گندو رو با صاحبش تحمل کنه. گرچه جدا شدن از گروه و تمام مسیر با اون پسری که مثلا ساربان اسب بود براش سخت بود ولی چاره ای نداشت. بالاخره با کلی ناز و ادا که انگار داره به اسب و صاحب اسب افتخار میده سوار شد. وارد تنگه شد. تنگه مملو از جمعیتی بود که فقط راه می رفتند و جیغ می کشیدند. اوایل مسیر بد نبود تا اینکه به قسمت عمیق تنگه رسید. جیغ جمعیت بیشتر می شد. در همین حین گروهی از پسرها برای خنده و مسخره بازی به جلوی اسب آمدند و شروع به رقصیدن و سرو صدا کردند. یکی دم اسب رو می کشید. اون یکی به پهلوی اسب میزد. ساربان بیچاره هول شده بود و بدتر از همه خود اسب بود که خیلی ترسیده بود و از صدای هیاهو رم کرد. رم کردن همانا و صدای جیغ او که بلندترین صدای جمعیت بود همان. دوربینها بالا رفت. همه می خواستند یک صحنه ی به یاد ماندنی، یک شکار لحظه ها را ثبت کنند و نمایش بدهند. فیلمی که می توانست موجب خنده ی بیننده شود از صحنه ی ترس یک دختر و جیغهای بنفش او و یا یک صحنه ی غم انگیز از سقوط او از روی اسب و ضربه ی مغزی. جیغهایش ادامه داشت. با التماس به اسب می گفت : « تو رو خدا آروم باش، تو رو خدا یواش برو، تو رو حضرت عباس... » ولی اسب خر هیچی نمی فهمید و کار خودش رو می کرد. نه قسم عباس فایده داشت و نه خدا. اصلا به این فکر نمی کرد که اسبها ممکنه خدا یا حضرت عباس رو نشناسند. شایدم هر اسم دیگری می گفت فرقی نمی کرد مثلا « تو رو جان حضرت شهاب ، حضرت منصور...» اسبه خرتر از این حرفها بود. کار خودشو می کرد. اصلا قسم حالیش نبود. اصلا نمی فهمید که ممکنه با شکستن قسم سوسک بشه. وقتی دید خیلی خر و زبون نفهمه، دست به دامن ساربان شد. با التماس می گفت :« تو رو خدا دستمو بگیر . دارم می افتم. » ساربان که پسری خجالتی بود انگار براش خیلی سخت بود که دست دختر را بگیرد و امتناع می کرد ولی در آخر التماسهای دختر باعث شد که بگذارد دختر دست او را محکم بگیرد. هیچ وقت فکر نمی کرد که کارش به جایی برسد که به یک پسر التماس کند تا دستش را بگیرد. « وای چه اعتراف بزرگی ... فردا راجع بهش فکر می کنم » آنهم چه پسری. مطمئنا یک پسر خوشتیپ و خوشبو با کراوات و کت و شلوار نمی توانست ساربان یک اسب باشد. دیگر وسواس را هم کنار گذاشته بود. غیر از دستهای کثیف پسر، یال اسب که کثیف تر از آن بود با چنگ نگه داشته بود. دستهای پسر از شدت جیغش کاست. از آقایان اراذل و اوباش هم که به قدر کافی فیلم گرفته بودند دور شد. همه چیز به آرامش می رفت که ناگهان همان اسب خر تا جایی که می توانست سرش را پایین آورد تا آب بخورد. این یعنی یک سقوط آزاد و جیغی که معلوم نبود چطور از دختری به این لاغری ساطع می شود. ساربان بیچاره مجبور شد دست دختر را رها کند تا گردن اسب را بالا بیاورد. اما همین منجر به این شد که زین جا به جا شود و دختر از یک طرف به پایین مایل شود. جیغها و جیغها... چشمهایش را بست و احساس کرد یه نفر از کنارش رد می شود. محکم دستش را به سمت او دراز کرد. صدای مردانه ای گفت : « نترس ، من گرفتمت، بکش سمت راست، آها.. درست شد. حالا ول کن.» دختر بیچاره هنوز می ترسید و مطمئن نبود که جایش امن است . « گفتم منو ول کن ، نترس نمی افتی » چشمانش را با اندک شهامتی که ازش باقی مانده بود باز کرد. تعادل داشت. نفس عمیقی کشید و برگشت تا صاحب صدا را ببیند. هیچ حرفی نمی توانست بزند. آنقدر تعجب کرده بود که حتی توان تشکر هم نداشت. اگر آن مرد صدای جیغهایش را نشنیده بود مطمئن بود که دختر لال است. می توانست به حساب بی ادبی دختر بگذارد. اما چه فرقی داشت مهم این بود که به دختر ثابت شده بود که در مقابل آقای غول پشه نیست. دیگر نه تنها یک انگشتش به آقای غول خورده بود بلکه کم  مانده بود بپرد بغل او . مطمئن بود که بغل او خیلی امن تر از این اسب خر است. « وای چه فکر بی ادبانه ای !... » زود فکرش را عوض کرد و با آرامشی اندک به انتهای مسیر رسید. پا بر روی خشکی گذاشت. کمی بدنش می لرزید و مطمئن بود فقط خودش این لرزش را می بیند. همین باعث شد که به اعصابش مسلط شود. حالت چهره اش را تغییر داد و دوباره مغرورانه به راهش ادامه داد. انگار نه انگار که تنگه ای بود و نیازی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 09:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafsheh-bandali&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>banafsheh-bandali</dc:creator>
<guid>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان 9 : تلخترین کلام</title>
<link>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;- بهش گفتی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- نه، نمی تونم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تنها سکوت حاکم بود و نگاه مضطرب زنان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- باید بریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خیلی سعی می کرد خودش را کنترل کند. نه به خاطر اینکه دیگران متوجه ترسش نشوند. نه، فقط نمی خواست دخترش بیشتر عذاب بکشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- باشه ، یه لحظه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- زود تمومش کن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هیچ حرفی نمی توانست بزند. بغض شدیدی گلویش را گرفته بود و خفگی زودتر به سراغش آمده بود. به چهره ی متعجب و نگران دختر کوچکش نگاهی می اندازد. او را در آغوش می گیرد و برای آخرین بار می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- سارای من، سارای من...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جدا شدن از سارا برایش از مرگ هم بدتر بود. اما باید می رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- مامان کجا میری ؟ مامان ! مامانمو کجا می برید؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی از زنان به سوی سارا آمد و او را محکم نگه داشت و گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- سارا جون ! تو فردا آزادی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تنها صدای جیغ سارا بود که در فضا جریان داشت. زنان دیگر به خوبی می دانستند که وقتی سارا بزرگ شود تلخ ترین جمله ی زندگیش این است : تو فردا آزادی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 08:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafsheh-bandali&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>banafsheh-bandali</dc:creator>
<guid>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان 8 : شهر سوخته</title>
<link>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;- خب بقیش رو بخون. نزدیک شدیما.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی توانست حواسش را جمع کند. خیلی وقت بود که منتظر این سفر بود. تحقیقش در مورد این بنا باعث شده بود که بتواند یک ماه  مرخصی بگیرد و به ایران بازگردد. از تاریخچه ی این بنا خیلی شنیده بود. بالاخره لحظه ی موعود فرا رسید. لحظه ای که حتما در سفر نامه اش ثبت می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- آهان باشه ... &quot; در 5 طبقه بوده است. امروزه ارتفاع آن 25 متر و تنها دو طبقه و نیم از آن باقی مانده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سکوت جاده و شهری باستانی که به آن نزدیک می شد دوباره او را در عالم رؤیا فرو برد. می خواست خودش را در آن فضا و زمان احساس کند. فقط طبیعت اطراف بود و چشم جستجوگر او که ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- یه کم یواش برو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- چی ؟! فکر کردم عجله داری زودتر برسیم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- نه. یواش برو. اون چیه ؟ اینجا که کوه آتشفشان نداره نه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- حالت خوشه ؟ اونا تپه هست نه کوه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- پس اون چیه که مثل یه توپ آتیش داره از اون تپه قل می خوره؟ نگاه کن. اونجا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- آهان. اون رو می گی. مگه ماجراش رو نمیدونی ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- نه ! حالا می گی یا نه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- یه دختر ایلامیه دیگه . این شهر معروفه به...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای اولین بار حرفهایی را شنید که باورش سخت بود. احساس خفگی و انزجار شدیدی سراسر وجودش را گرفته بود. دیگر نمی خواست چیزی بشنود. حتی توان حرف زدن هم نداشت و تنها یک کلمه گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- برگرد. فقط برگرد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 06:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafsheh-bandali&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>banafsheh-bandali</dc:creator>
<guid>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان 7 : عروسیت مبارک</title>
<link>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه سعی می کردند سرش رو گرم کنند تا کمتر فکر کنه. از عصر چند بار حالش بهم خورده بود. شاید طبیعی بود. شاید علم پزشکی و روانشناسی این حالت رو بهش حق می دادند. ولی هیچ علمی نمی تونست جلوی خفه شدن اون رو بگیره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; 2&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- دنبالم بیا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بارها صدای جیغ ها و التماس های دیگران رو در این زمانها شنیده بود و میدونست فایده ای هم نداره. حتی اگه فایده هم داشت فرقی نمی کرد چون حتی توان حرف زدن نداشت چه برسه به فریاد کشیدن. پاهاش سست شده بود. دو نفر کمکش کردند تا راه بیفته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; 3&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه فرقی می کرد چه شکلی باشه. یک مرد چاق و کچل یا لاغر و پشمالو. مهم این بود که اون یک مرد بود و با یک هدف.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- نیازی نیست دستاش رو ببندی. اون رو از الان مرده تصور کن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس اونها هم فهمیده بودند که این یکی از الان قالب تهی کرده و حتی توان حرکت و دفاع از خودش رو هم نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; 4&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی دونم به چی فکر میکرد. به اینکه آخرین شب زندگیش باید به حجله هم می رفت. به اینکه به زودی پدر و مادرش مهریه رو از این مرد می گرفتند. به آخرین شب... به آخرین صبح... و شاید هم هیچکدوم چون دیگه توان فکر کردن هم نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 19:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafsheh-bandali&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>banafsheh-bandali</dc:creator>
<guid>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان 6 : . . . . .</title>
<link>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;-  حرکت  اول و دوم « ع » با نوک سمت راست قلمه. شروع کن.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باید عینکم رو عوض کنم. چشمام ضعیفتر شده. کجایی تا ببینی چقدر برات گریه کردم. یک ؛ بوس ... دو؛ بغل ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;-  خوبه. حالا دندانه ها رو شروع کن. دندانه ها با نوک سمت راست قلم نوشته میشه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکدندگی هم حدی داره ! چرا باور نکرد به حقوق کمش هم راضیم !... خب با نظر بابام چه کار داشت ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;-  « ق » با دو حرکته. فرقش با « ف » اینه که قوس پشتش کمتره. به اندازه ی دو نقطه ارتفاع بده.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک... ، دو ... دوتا شد قامتم همچون کمانی ، ز غم پیوسته با ابروی&lt;B&gt; &lt;/B&gt;ِ ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;-   آره همینه. حالا نقطه ها رو بذار تا عشق تموم بشه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;. . . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 18:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafsheh-bandali&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>banafsheh-bandali</dc:creator>
<guid>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شروعی دوباره </title>
<link>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوباره دستانش به سمت قلم رفت. گرچه شروع آن با خط خطی توأم بود ولی در نهایت این کلمات بودند که راه خودشان را پیدا کردند و هر کدام می خواستند وجودشان را به اثبات برسانند. نظرات دفترچه ی نمایشگاهش را به یاد آورد که اکثرشان حاکی از آن بود که رنگها با شهامت و جسارت بر روی بوم جای گرفته بودند. شهامت و جسارتی که شاید لازم بود علاوه بر نقاشی و نوشتن در زندگی هم به کار گیرد. باید پیش می رفت در کوره راهی که تنها در آن یک روزنه به چشم می خورد. ممکن بود دوباره در تاریکی به زمین بیفتد و مانند دفعه ی قبل هیچ کس نباشد که دستش را بگیرد و فقط صدای تماشاگران به گوش رسد که او را به ادامه دادن تشویق می کردند. باید دوباره خطر می کرد تا از تاریکی عبور کند و به روشنایی و آرامش برسد. شاید زندگی همین بود و شاید نجوایی که به گوش می رسید و می گفت : « زندگی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست. »&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 19:24:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafsheh-bandali&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>banafsheh-bandali</dc:creator>
<guid>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین نامه</title>
<link>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دستانش یخ کرده بود اما باید قلم را در دست می گرفت و می نوشت. این آخرین بود. آخرین نامه ... آخرین نامه بعد از یک دوستی طولانی می توانست همانقدر طولانی باشد. باید می نوشت. شاید نوشتن جسارت و شهامت می خواست. دوباره قلم را زمین گذاشت. چه می توانست بنویسد از رابطه ای که با یک اتفاق ساده شروع شده بود! بستری شدن او در بیمارستان و گریه ای از پس نگرانی. او گریه کرد برای دوستی که هرگز ندیده بود. با اضطراب شماره ی بیمارستانها را می گرفت و می گفت : «  شما بیماری به اسم ...» ، « نه ، نداریم ! » و سرانجام از اینترنت تنها پل ارتباطی مدد جست. خوب می دانست که او اگر بر تخت بیمارستان هم باشد باز هم پیغامهایش را چک می کند. اکنون پیغامی متفاوت داشت که حاوی یک شماره بود. شماره ای که وسوسه اش را بر می انگیخت تا بداند پشت خط چه کسی منتظر اوست. یک اتفاق ساده منجر به رابطه ای شد که ماهها به طول انجامید. یک رابطه ی ناگفتنی و توصیف نشدنی و اکنون پایان این رابطه بود. دوباره قلم را در دست گرفت. مرور خاطرات شهامت نوشتن آخرین کلمه را نیز به او داد. پس نوشت : ... خداحافظ.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 05:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafsheh-bandali&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>banafsheh-bandali</dc:creator>
<guid>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمایشگاه نقاشی من</title>
<link>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A title=11.119.jpg href=&quot;http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=11.119.jpg&amp;public_view=1&amp;album=0&amp;fullsize=1&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;11.119.jpg, hosted by TheImageHosting.com&quot; border=0 alt=&quot;11.119.jpg, hosted by TheImageHosting.com&quot; src=&quot;http://images6.theimagehosting.com/11.119.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A title=jpg.83c.jpg href=&quot;http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=jpg.83c.jpg&amp;public_view=1&amp;album=0&amp;fullsize=1&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 12:02:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafsheh-bandali&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>banafsheh-bandali</dc:creator>
<guid>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان 5 : روزنه </title>
<link>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برایش نا شناخته بود. دستهایش را دراز کرد تا بتواند لمسش کند. اول یک دست و بعد هر دو دست با هم... کمی مرطوب بود. بی توجه به رطوبت کارش را شروع کرد. تا جایی که قدش می رسید، لمس می کرد. ترس عجیبی سراسر وجودش را در بر گرفته بود. آرام نبود و فقط صدای قلبش را می شنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- نه، اینجا نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به لمس کردن ادامه داد تا شاید این بار پیدایش کند. از همه ی انگشتانش استفاده می کرد. هر مسیری را با دقت طی می کرد. نباید جایی فراموش می شد. عطش زیادی وجودش را در بر گرفته بود. هنوز امید داشت. کم کم به نفس نفس افتاده بود ولی به کارش ادامه می داد. با اینکه رطوبت اذیتش می کرد ولی چاره ای جز تحمل نداشت. ادامه داد... به گوشه ای دیگر رسید، شاید روزنه در این مسیر باشد. صدای ضربان قلبش تمام فضا را پر کرده بود که بر ترسش می افزود. مسیر آخر بود. چهارمین مسیر... دستهایش دوباره شروع به کار کردند. با ترسی آمیخته با نا امیدی به کارش ادامه داد و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- شاید همین باشد؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از تمام نیرویش استفاده کرد تا بتواند روزنه را عمیقتر کند. موفق شد... بالاخره آن روزنه ای که درباره اش شنیده بود، پیدا کرد. اجازه ی دخول نمی خواست، پس وارد شد. وارد روزنه ای که به راههای دیگر و به قفسهای دیگر مربوط می شد و او نمی دید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 11:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafsheh-bandali&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>banafsheh-bandali</dc:creator>
<guid>http://banafsheh-bandali.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
